دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۵ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

ناتینگ

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۰۸:۰۸ ب.ظ

چهارشنبه عصر از طرف دانشگاه رفتیم اردو سه روزه , دو تا جای تاریخی و حرم و بازار رفتیم که من فقط واسه داداشم سوغاتی خریدم و یدونه لیوان سفالی خوشگل  هم واسه خودم خریدم که توش چایی بخورم :) 

با هیراد هم دو سه تا اسمس دادیم ولی همچنان توووو خودش بود و حرف خاصی نداشت جز اینکه کجایین? کجا رفتین? چند تا مرد همراهتونه?! ولی عنق بودنش از اسمس ها هم مشخص بود منم از روزی تصمیم گرفتم خودمو اصلاااا ناراحت نکنم تمام سعیم کردم خوش بگذرونم و خوش گذشت ,دو سه تا دختر دیگه هم همراه ما اردو بودن که شوهر داشتن  و میدیدم چقدر تلفنی حرف میزنن بااین حال ناراحت نشدم و سعی کردم مقایسه نکنم.

فعلا که هنوز عنقه و میدونم تا نرم و کنارش نباشم یا قول ندم که زود میام آشتی نمیکنه! میدونم الان یه حس بدی داره که زنش به حرفش گوش نداده اما خووودش خوب میدونه دیگه مثل سابق گوش نخواهم داد ,واقعا چرا باهاش ازدواج کردم?!

 

  • صبا صبوحی

صلاح خویش خودسران دانند!

چهارشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۱ ق.ظ

بهتره از اولش بنویسم چون نمیتونم تمرکز کنم, بهش  زنگ زدم و گفتم میخوام اخر این هفته با بچه های دانشگاه برم اردوی سه روزه ,نمیتونم بیام خونه ,اما در عوض تمام مدت فرجه رو میام خونه و کنارتم,که دیدم ساکت شد ,صداش دورگه شد و گفت آهان! پس برنامه ریزی هاتو کردی مرسی که خبر دادی! بعد هم ساکت شد ,هر چی که گفتم و خواستم توضیح بدم حرف خاصی نمیزد و اخرش هم سرد خداحافظی کرد و قطع کرد! 

میدونستم چی میخواد و حرفش یعنی چی ! یعنی حق نداری بری ,باید بیای خونه, نباید بدون من جایی بری! نباید شوهرت تنها بذاری و بری اردو!یعنی من شوهرتم چرا مشورت نکردی! 

این ها رو نگفت اما معنی اون سکوتش دقیقا همین ها بودن و میدونستم اینجور گارد گرفتنش ,فقط واسه اینه که نذاره من برم. 

 

اما منم دلایل خودمو دارم,اینکه مگه من چند بار توی عمرم دانشجو میشم که با دوستام خوش بگذرونم? وقتی شوهرم فقط به پول سیو کردن فکر میکنه و اهل مسافرت نیست و منو مسافرت نمیبره چرا نباید این اردو های ارزون رو برم? چرا من باید هر هفته بیام خونه مجردی تو! وقتی هنوز عروسی نگرفتیم!!! اصلا دلم میخواد. 

 

دیگه چیزی نگفتم زنگ هم نزدم ,واسه اردو هم ثبت نام کردم و فردا میرم,همینه که هست:(((((

  • صبا صبوحی

می خوامش

سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۵۱ ب.ظ

دلتنگشم ولی دارم مقاومت میکنم زنگ نزنم ,اسمس ندم تا خووودش زنگ بزنه ,تجربه کردم وقتی من زنگ بزنم پررو بازی در میاره...

  • صبا صبوحی

خودخوری

دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۴:۳۳ ب.ظ

بعضی وقتا فکر میکنم تنها دلیلی که هیراد دوستم داره بخاطر رابطه جن.سی.ه

  • صبا صبوحی

تعارف ممنوع!

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۷:۵۸ ب.ظ

دارم یاد میگیرم توی زندگی خوابگاهی تعارف ممنوعه,تجربه شد واسم سر هر چیزی تعارف نکنم ,بلکه با مهربانی و ادب اما جدیت رفتار کنم ,انقدر که برداشتن مواد غذاییم,استفاده از ظروفم و نشستنشون یا شکستن ظرف هام ,یا مزاحم خوابم شدن ,واسشون عادی نشه ... از دیشب شروع کردم به مشخص کردن حریمم ,و متوجه شدم خیلی ها واقعا سواستفاده گر هم هستند و متوجه نمیشن صرفا داری بهشون محبت میکنی ,خ.ر نیستی!

خلاصه اینکه,خوبه که بلدم نه بگم :)

  • صبا صبوحی

دلم گرفته

شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۰۲ ب.ظ

 امروز صبح, با اکراه جمع کردم و سوار اتوبوس شدم اومدم دانشگاه,تا اخرین جلسه کلاس اندیشه رو شرکت کنم,همینکه  میخواستم سوار اتوبوس بشم ,اشک هایم سرازیر شد ,,,, هیراد بغلم کرد ,اما آروم نشدم .ساعت یک رفتم کلاس اندیشه و خداروشکر تموم شد.

 

از صبح تا حالا مدام دارم غر میزنم,منتظرم این مهمونای هم اتاقی های پررو ام برن تا بخوابم... .

  • صبا صبوحی

سه نقطه را پر کنید!

شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۴۴ ب.ظ

پسری که توی دانشگاه هودی صورتی می پوشه ,... است!

 

  • صبا صبوحی

تانگو

شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۲۷ ق.ظ

هیراد پیشنهاد داد شب هایی,که کنار هم هستیم واسه رقص روز عروسیمون تمرین کنیم :) ,تصمیم گرفتم به پبشنهادش پاسخ مثبت بدم ,چند تا کلیپ و آهنگ دانلود کردم  و دامن کوتاه با نیمتنه ای که به سلیقه خودش خریده بودم,پوشیدم آرایش مختصری کردم و امدم توی هال,,,, آهنگ که گذاشتم توجه اش از کتابش به من جلب شد...فیلم هم گرفتیم از رقصمون,,,بیشتر از رقصیدن تحلیل رقصمون خوش,گذشت انقدر که تخس بازی در می آوردیم... . 

  • صبا صبوحی

لبخند بزن به زندگیت و برو جلو

پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۸، ۰۷:۰۱ ب.ظ

دیشب که داشتم سوغاتی های مادرشوهرمو نشون هیراد میدادم ,خوشحالی توی نگاهش میدیدم که گرفت پیشونیمو بوسید و رفت گوشیشو آورد اینترنتی پول زد به حسابم:) ,یجورایی تشویقم کرد باز هم از این کارا بکنم... داشتم میگفتم ,,, مادرشوهرم دیابت داره طفلکی ,منم تمام سوغاتی هایی که اوردم بدون قند و مفید بودن با یه روسری طرح سنتی شیک,... وقتی رسیدم تا دم ورودی امده بود استقبالم,خیلی خوشحال شدم که احترام میذاره واسم آش درست کرده بود و گرم صحبت که شدیم صحبت عروسی پیش کشید که چطور باشه چطور نباشه,,,احساس کردم منظورش اینه که کم خرج کنیم,دلم نمیخواست این حرفارو بزنه ,ندار که نیستن... ولی بیخیالش شدم و بحث عوض کردم... .

دوست دارم حالا که ما داریم واسه خرید جهیزیه اینقدر تلاش میکنیم همه چیز بهترینش بیاریم ,توی مسئله عروسی ,دل بزرگ باشن ,اخه مگه چند تا پسر دارن! دلم خواست بعد به هیراد گله کنم ولی میدونم نظرش با مادرش موافقه,پشیمون شدم.

 

 

  • صبا صبوحی

دل و جانم خواست که بروم

پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۲۶ ب.ظ

دیروز عصر بعد کلاسم مستقیم رفتم ترمینال بلیط گرفتم و آمدم شهر شوهرم,وسایلمو از قبل جمع کرده بودم و توی کیفم بودن,هیراد هم بسیار منتظر بود و مدام زنگ میزد که الان کجایی ? 

دل توی دلم نبود ,مثل قرارهر هفته که تا کلاسم تموم میشد راهی میشدم ,مثل تمام این هفته ها که کل هفته پشت تلفن و ویدیو کال هامون ,از دلتنگی میگفتیم ,از نگرانی هاش برای تنها توی یک شهر غریب بودنم,,,,از اینکه کسی اذیتم نکنه ... دل توی دلم نبود تا وقتی رسیدم بغلش کنم و به اندازه این دو هفته ای که نرفته بودم ببوسمش...دل تو دلم نبود تا پیراهن آبی خوشگلی که خریدم واسش بپوشم و نگاه های زیبایش رو ببینم... نیم ساعت مونده بود که برسیم ,آینه کوچیکم در اوردم با دستمال مرطوب صورتمو تر و تازه تر کردم ,رژ لب کالباسیم تجدید کردم و با یاد خوش خاطره هامون چشمامو بستم و لبخند ناخوداگاه روی لبم نشست...

ساعت ۹ شب  خونه توی بغلش با پیراهن آبی نشسته بودم و لقمه لقمه بهم شام دست پخت خودشو میداد,,,

ساعت ۱۰ شب, با پیراهن آبی توی بغلش دراز کشیده بودم و دو هفته ی اخیر تعریف میکردم ...

ساعت ۱۱ توی بغلش با پیراهن آبی میرقصیدم و از زندگی قشنگمون لذت میبردم... 

 

گفته بودم مادرشوهرمو چقدر دوستدارم? مثل همه ی مادر های مهربون دیشب زنگ زد و گفت خوشحاله به سلامتی رسیدم گفت فردا بیا خونه ببینمت دختر خوبم .. ناهار بیا, بیا پیشم دوتایی با هم مادر دختری باشیم . 

دیشب هیراد نگذاشت یک ثانیه من بخوابم,دم دمای صبح خوابمون برده بود که ساعتم زنگ زد ,پتو رو انداختم روی هیراد ,موهامو شونه کردم دوباره پیراهن آبی مو پوشیدم ,,,چایساز زدم به برق و صبحونه نیمرو و کره و مربا حاضر کردم... و نشستیم دوتایی خوردیم ,سعی کردم رژیمم حفظ کنم و کم بخورم,,یه پاکت بهش دادم و گفتم مادرزنت واست سوغاتی فرستاده ,ببری شرکت ...پسته و بادوم و شکلات ,گرفت و تشکر کرد هر چند بقول مامانم بهترین داماد ها هم نسبت به مادرزنشون حساسن چه برسه به بقیه:( هیراد که رفت,دوش گرفتم موهامو سشورار و اتو کشیدم,شلوار جین نو امو با شومیز طوسی صورتیم پوشیدم آرایش کردم و سوغاتی های مادر شوهر برداشتم و با تاکسی رفتم خونه پدرشوهرم.

 

ادامه دارد 

  • صبا صبوحی