خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

دلم میخواهد نماز بخوانم ...آرام آرام مثل همان روزهایی که به سن تکلیف رسیده بودم ,چادر سفید گلدار روی سرم بیندازم ,جانمازی که مادربزرگم از مشهد آورده پهن کنم و بگویم الله اکبر و عشق را آغاز کنم... در همه ی این سال ها آدم نماز خوان خوبی نبوده ام ,خوانده ام خیلی کم ,وقت های نیاز خوانده ام  که میخواستم دعاهایم را اجابت کند وتا اجابتم نکرده قهر کرده ام ونماز را ترک... .

اما در همه ی این سال ها برایش نامه نوشته ام ,با او درد و دل کرده ام ...نامه هایم را لای قرآن میگذاشتم تا اینکه بزرگتر شدم و رسیدم به حالا .

اینبار عشق و آرامش مرا بسوی نماز خواندن میکشاند ,دلم پر میزند برای لحظه هایی که نماز میخوانم ,آرام آرام آیه ها را تکرار میکنم به معنیشان فکر میکنم در ذهنم تداعیشان میکنم ... برای لحظه ای که وقتی میگویم سمع الله لمن حمده و در ذهنم میگویم خداجان  تصدقت شوم میدانم که صدایم را میشنوی ... .

بحول الله و قوه اقوم و اقعد را خیلی دوست دارم که با گفتنش نیروی تو را برای برخاستن از هر شکستی تصور میکنم ... و فکر میکنم کمکم میکنی در تحصیلاتم در زندگیم در روابطم در ازدواجم و آرام آرام جان را به تار و پودم باز میگردانی .

حالا میخواهم باز برگردم بسویت ,نمیگویم که میخواهم هر روز و هر شب نماز بخوانم یا تا اخر عمرم نماز خوان باشم و قول هایی بدهم که ممکن است زیرشان بزنم ...فقط آمده ام چون آرامشت را حس میکنم و خودت مرا بسوی خودت میکشانی ,همین.



۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۷ ، ۲۰:۱۳
صبا صبوحی

سکانس اول 

میگه هییییس ,در ببند بیا  فالتو بگیرم,

میگم مگه بلدی ?

میگه ها که بلدم غمت نباشه فقط بگو اسمش چند حرفه 

میگم ۸ حرف 

فال میگیره بعدش میگه

مدام تو فکرته ,دوستت داره ,یک زن دیگه ای هم تو زندگیشه ولی رقیبت نیست نگران نباش ,گوش شیطون کر خیره ,,,حالا بیا تعریف کن کی هست چی هست چیکارته از کجا اِشناسیش(میشناسیش)?

................................................................................................

سکانس دوم

میگم خیابون شلوغه,بیا از روی پل بریم انطرف خیابون 

دستمو میکشه و میگه گوسفندی گوسفندی گوسفندی 

از خیابون که رد شدیم رسیدیم وسط بولوار میگم گوسفندی  چیه دیگه ?ببین چقدر بوق زدن ماشینا ?خوب بود میرفتیم زیر ماشین?

میگه اولندش گوسفندی یعنی عین گوسفند سرتو بنداز پایین از خیابون رد شو 

دومندش خوب بوق ساختن که ماشینا بوق بزنن ,اصلا به جهندم 

سومندش میرفتی زیر ماشین داداشت پولدار میشد دیه ات الان خیلیه خدابیامرزی میداد جبران میشد 

میگم نععععع دلم نمیخواد به عروسمون چیزی برسه 

میگه نگران نباش خودم میرم وصیتتو میگم که بهش هیچی نرسه 

باز دستمو میکشه و میگه گوسفندی گوسفندی گوسفندی ... :)

..............................................................................................


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۷ ، ۲۱:۲۷
صبا صبوحی

آغا بالاخره ماهم دانشجو شدیم :)))....و تبریکات مختلف از خونواده و دوستان گرفتیم که خیلی مزه داد:D

,مادر گرامی برام روسری خرید و خیلی خوشحالم کرد ...خاله تپلی عزیزمم بهم تبریک گفت .


روز دانشجو را به تو تبریک نمی گویم

تو را به این روز تبریک می گویم

که این روز بی تو

و بی حس آرمان خواهی

و  ایمانت به حق طلبی، وجودی بی معناست …

پس با سعی و کوشش و توکل بخدا

بهترین ها خواهید بود

قدر خودتون رو بدونید

ترم زندگیتون بی مشروطی

لحظه هاتون همیشه پاس

سایه حذف از زندگیتون به دور

معدل شادیتون 20 

روزتون مبارک

🌼⁦🏵️⁩🌷😍🌷⁦⁦🌼⁦🏵️⁩

با آرزوی موفقیت و پیروزیه همگیتون


روز همه ی دانشجو های عزیز بلاگر هم مبارک,


😍🌷💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟🌷😍






۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۳:۴۷
صبا صبوحی

زن نباید بتواند در مربا ,رب گوجه و نوشابه را باز کند ,نباید بتواند لامپ سوخته را عوض کند ,یا پرده ها را وصل کند ,این کارها مردانه اند ,باید بدهد مردش انجام دهد.

زن ناز دارد ... .

و این کار ها تا زمانی که مردش باشد خلاف زنانگیست... .


صبا صبوحی (داااااام برکاتها  وضلها)

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۳ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۰۹:۲۱
صبا صبوحی

دلم سرد است 

می لرزد 

هوا غمگین و پژمردست

به تکرارش نمی ارزد 

من اما با خیال تو 

کمی آرام میگیرم 

و میدانم بدون تو 

دلم از کار می افتد

و من آرام میمیرم...


دلگیرم !شاید هم دلم گیرست ...

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۷ ، ۱۷:۳۴
صبا صبوحی

تورو خدا برام دعا کنین ساعتم پیدا شه ,

سلام سلام مرسی بابت کامنتای خوبتون ,,,,ساعتم پیدا شد ,:)

رفتم به استاد کلاسی که ساعت قبل اونجا کلاس داشتم گفتم ,استاد هم اعلام کرد و دانشجو ها ساعتمو پیدا کردن ,


۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۲:۱۵
صبا صبوحی
من از آن دسته آدم هایی هستم که وقتی غمگین و ناراحت می شوند به درون غار تنهایی خود فرورفته و مدتی را در اغما و سکوت می گذرانند ,هفته پیش را کاملا در غار تنهایی گذراندم افسرده و تنها  ,بدون آنکه کسی بفهمد حال من چگونه است? تا اینکه چند شب پیش در خواب گریه و داد و فریاد میکردم که پدر و مادرم سراسیمه آمدند و بیدارم کردند  روز بعد هر چه پرسیدند چه شده بود پاسخی دریافت نکردند ,نمیتوانستم بگویم چون حتی یک دلیل منطقی برای غم و غصه نداشتم ...من دنبال خوشبختی میگشتم خوشبختی فراتر از چیزی که داشتم دنبال زندگی در طبیعت به دور از زندگی شهر نشینی ,به دنبال همسری رویایی مطابق با معیار ها و آرزوهایم,به دنبال زیبایی بیش از حد در چهره ام ,هدفی والاتر و تلاشی بزرگتر برای ادامه ی زندگیم ...در حقیقت من همه ی این ها را چه بالقوه و چه بالفعل داشتم اما در جایی غیر از زندگی کنونی ام به دنبالشان بودم .
شنیده اید که میگویند خوشبختی فاصله ی میان دو بدبختی است یا خوشبختی یعنی نبود بدبختی و یک همچین چیزهایی...?
دیشب خواب دیدم مادر عزیزم خدایی نکرده فوت شده است خواب آنقدر واقعی بود که زجه های من ,گریه هایم ,اندوه خوردنم ,به راستی شکننده و تلخ بودند ,,,میدانی آنقدر تلخ که آرزو میکردم زودتر بمیرم تا مادرم را در دنیای دیگر ببینم ... 
صبح که بیدار شدم ,صبح که صدای مادرم را شنیدم ,چهره ی دوستداشتنی اش را دیدم ,انگار که خوشبختترین آدم روی زمین هستم و دانستم خوشبختی یعنی همین ...یعنی وجود نعمت هایی که نمیبینمشان,و فقط زمانی متوجه آن ها میشوم که نباشند ... 
وجود گرم خانواده ام ,اتاق زیبا و شخصی ام ,توانایی ام برای قبول شدن در رشته و دانشگاه بهتر ,تفریح کردن ,دوستان خوبم,صبح صبحانه حلیم داغ با پیاز داغ فراوان خوردن... .
و باید بگویم خوشبختی را یافتم و یک خواب تلخ چشمانم را شسته است تا دنیا را زیباتر ببینم .
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۴:۴۵
صبا صبوحی

با مامانم رفتیم دکتر پوست ,مامانم بوتاکس کرد ,تصمیم گرفت به بابام هیچی نگیم :)))

فقط منتظرم ببینم مامانم تا کی طاقت میاره که نگه:)

بعدا نوشت:بوتاکس کم کم داره اثر میکنه یک ابروش رفته بالا ,اون یکی نرفته :)))))....بابام میگه چرا ابروت اینجوری شده ,مامانم جواب میده چون ابروهامو رنگ کردم و بابام هنوز نفهمیده 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۶:۴۵
صبا صبوحی

امروز یکی از دخترایی که به تازگی باهاش آشنا شدم ازم پرسید :بنظرت من با دوست پسرم کجا برم بگردم که کسی ما را نبینه?قبلا خونه داشت راحت بودیم الان نمیدونیم چیکار کنیم?...پرسیدم دوست پسرت متولد چنده?,گفت ۷۷ !...چند تا جای تفریحی بهش معرفی کردم اخر پرسیدم مامانت نمیپرسه صبح تا شب کجا میری? ,گفت مامانم میدونه دوست پسر دارم فقط بابام نمیدونه!
................................................................................................
نمیدونم مامانای ما خیلی قدیمی ان یا مامانای اینا دیگه خیلی اپدیتن:)


۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۳
صبا صبوحی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۴:۲۶
صبا صبوحی