دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

خداحافظی

يكشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۸، ۰۴:۵۹ ق.ظ

تصمیم گرفتم دیگه ننویسم ... .

  • صبا صبوحی

آرامش دروغین

شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۴۵ ب.ظ

دیشب ,همانجا ,روی قالی دراز کشیده بودم یک پتو رویم کشیدم و هق هق ارامی میکردم کا صدایم را نشنود ,صدای گریه کردنم را.... همانجا خوابم برد و صبح که بیدار شدم او رفته بود ,,,,دیدم گوشی ام کنار تختش است مشخص بود که آن را گشته ,من که چیزی برای پنهان کردن نداشتم ,طلا که پاکه چه منتش,به خاکه ,,,قرار بود عصر خودش بیاید و من را برساند ,قرار بود حالا که سرماخورده ام تنهایی با اتوبوس دراین زمستان راهی خوابگاه نشوم ,اما نمیتوانستم فضای خانه را تحمل کنم ,لباس هایم را جمع کردم که بروم ,زنگ زدم بلیط بگیرم که مسئولش گفت فقط برای ساعت ده بلیط دارد یعنی یکساعت دیگر ,دوش گرفتم مسواک زدم و کتاب ها یم را داخل چمدانم گذاشتم ,و سریع خانه اش را ترک کردم و رفتم... . 

 

اتوبوس تا ساعت ۱۰ و نیم معطلش کرد ,حالم خوش نبود و بدن درد داشتم,اتوبوس,که حرکت کرد در ذهنم نقشه کشیدم می روم و جوابش را نمیدهم اصلا گوشی ام را فلایت مود میکنم ,می روم و تا اخر امتحاناتم اصلا حالش را نمیپرسم ,می روم تا خودش بماد و حرف های دل شکنش,.... اما  دیدم نمیشود ,اشک هایم بی صدا گونه هایم را خیس میکرد,,,و غم بزرگی روی دلم بود ... از شهر که خارج شدیم دیدم گوشی ام زنگ می خورد خودش بود .پرسید که کجا هستم ,گفتم برایت چه فرقی دارد, که یک. با تو ام ,ضمیمه حرفش کرد و گفت درست حرف بزن کجایی!? گفتم دارم می روم امتحان دارم که گفت مگر شوهر نداری که سر خود می روی!? همین طور قلدر وار حرف میزد و من مثل بچه ی لوسی که کار بدی کرده بله یا نه میگفتم... که گفت گوشی را بده به راننده وسایلت را جمع کن و هر جا که راننده ایستاد پیاده شو... خودم میبرمت ...  خودش آمد خودش که گفته بود پشیمان است , 

چشم های قرمزم را که دید بغلم کرد ,من گریه میکردم ...گفت تو را با هیچ چیزی توی این دنیا عوض  نمیکنم ,مگر جز تو کی را دارم!?! سوار ماشین شدیم که دست هایم را گرفته بود ... . اما من ساکت بودم ساکت و صبور و فکر میکردم چرا یک ان از این رو به ان رو شد! 

 

 

 

  • صبا صبوحی

دعوا کردیم

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۳۳ ب.ظ

توی اتاق خواب  خونه لعنتیش دراز کشیدم در رو هم قفل کردم و دارم فکر میکنم چطور در عرض یک ساعت دعوای به این بزرگی کردیم! 

از حرفاش دلم گرفته

ناامیدم کردی صبا! 

 

تو بخاطر موقعیتم زنم شدی! 

 

تو خیلی بی فرهنگی صبا! 

 

تو درک نمیکنی شوهر داشتن یعنی چی صبا! 

 

مادامی که اخلاقتو درست نکنی حرفی واست ندارم صبا! 

 

پشیمونم که باهات ازدواج کردمصبا! 

 

اصلا منم ازت متنفرم پسره پررو لوس ! من میدونم مردم تا میبیننت تو دلشون میگن چقدر اقا! چقدر باشخصیت! من می دونم تو چه هیولایی هستی جناب!!! 

البته اینارو نگفتم ولی پشیموونم که نگفتم ,اصلا با جهنم که همه چیز خراب تر میشد! 

 

 

  • صبا صبوحی

یه روز خوب میاد?

سه شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۱۳ ب.ظ

امروز نگرانتر از همیشه ,بهش پناه بردم که واسم استدلال کنه و بگه جنگی در راه نیست...  مثل همیشه خوب تحلیل میکنه... خیلی خوب.

 نگرانم ,نگران آینده ,نگران خانواده ام, پدرم مادرم برادرم و همسرم... نگران فرزند آینده ام... .

 

از خودم گله دارم ,باید  بیشتر تلاش کنم.

  • صبا صبوحی

سایه جنگ

سه شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۴۴ ق.ظ

همیشه بیشترین ضربه رو از تند رو ها خوردیم ... .

  • صبا صبوحی

تو که توی کنج دلم لونه کردی

دوشنبه, ۹ دی ۱۳۹۸، ۰۳:۱۹ ب.ظ

از اختلاف های بزرگ من و شوهر اینجاست که من توی خونه دلم میگیره و دوست دارم برم کوه ,جنگل,رودخونه,دریا,پارک,مهمونی و... ولی شوهر ترجیح میده بشینیم تو خونه دوتایی چایی بخوریم ,فیلم ببینیم,کتاب بخونیم... .

دیروز با دوستام قرار گذاشته بودم برم بیرون ,هیراد ام گفته بود ۴ برو نهایت ۷ برگرد...قبول کرده بودم,ساعت ۳ بزور از دستش خودمو خلاص کردم حاضر شدم دوستم ساعت ۴ دم در بود با دوستم رفتم... هنوز نیم ساعت نشده بود که اسمس داد

بدون من خوش میگذره!

ده دقیقه بعد باز اسمس داد

کجایین الان?

دوباره بیست دقیقه بعد 

هوا تاریک میشه بیا خونه کم کم... 

سر ساعت ۵:30 زنگ زد 

کجایی بیام دنبالت!

و اینجوری شد که مجبوری از دوستم خداحافظی کردم و برگشتم خونه... .

اینجوری بود که نشستیم و دوتایی کتاب( جز به کل )رو خوندیم .

بعله همچین شوهر کتابخونی دارم من!

  • صبا صبوحی

یادآوری گذشته1

يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۵۱ ق.ظ

قرار گذاشته بودیم اخرین دیدار را داشته باشیم و بعد همه چیز را تمام کنیم و هر کدام برویم پی سرنوشت خودمان,من که رورهای اخیر را با گریه و چشمان سیاه و قرمز ,لب های متورم کنارش گذرانده بودم ,تصمیم گرفته بودم یک خط پررنگ دور هیراد بکشم و به درس و دانشگاهم ادامه بدم,قرارمان عصر پنجشنبه ساعت ۵ تا ۶ بود که ساعت ۶ هم برود و به زبان آموز هایش برسد ,ناراحت بودم اما انقدر آن مدت آزارم داده بود که میخواستم هر چه زودتر از زندگی ام برود تا آرامش از دست رفته را پیدا کنم,شب قبلش را عمدا خوب خوابیدم که صبح صورتم نشاط و شادابی داشته باشد میخواستم به او نشان دهم اگر تو هم نباشی من شاد و سرحالم,موهایم را سشوار کشیدم صورتم را آرایش ملیحی کردم ,و مانتو مشکی بلندم را با جوراب شلواری و روسری ابریشمی پوشیدم ,کفش کالجی مشکی  و ساعت نقره ام را هم پوشیدم ,خودم هم میدانستم خوشگل شده ام...  

میدانستم زمان چقدر برایش اهمیت دارد و اگر دیر برسم عصبی میشود ,,, پنج دقیقه معطلش کردم و وارد کافه شدم... گوشه کافه نشسته بود با فنجان قهوه جلویش بازی میکرد... کت سرمه ای رنگش را با پیداهن راه راه آبی پوشیده بود,ته ریش داشت , وارد که شدم متوجه نگاه های پسرهای جوان روی خودم بودم... از کنار یکیشان که رد شدم سرش کاملا چرخید به سمتم و یک چیزی زیر لب گفت,میدانستم هیراد الان چه حسی دارد ... اما من لذت بردم از حرص دادنش. 

نگاهم میکرد ,او که زیبا و زشت مرا در هر حالتی دیده بود اما حالا انگار دختر متفاوتی را میدید ,حق داشت در طی ماه های گذشته هر وقت کنارش بودم چشمانم از گریه و ناراحتی ورم کرده بود ,ابروهایم پر شده بود حالا واقعا متفاوت بودم برای او... . 

او هم به حق که خوشتیپ بود حداقل در چشم من 

کمی حال و احوال کردیم از برنامه های آینده مان گفتیم و برای هم ارزوی خوشبختی کردیم ,میخواستم زودتر از او بروم خداحافظی کردم که بلند شد  و پیشانی ام را بوسید... نگاهش,که کردم گفت بیا کمی قدم بزنیم خودم میرسونمت .... و دستم را گرفت... 

قدم میزدیم که گفت نمیخواهم بروی,,, بمون... بدون تو نمیتونم ادامه بدم,انقدر گفت و گفت و گفت تا قبول کردم که بیشتر فکر کنم... .

  • صبا صبوحی

دلتنگی

شنبه, ۷ دی ۱۳۹۸، ۰۷:۵۸ ب.ظ

دلم تنگ شده ... برای خودش.

  • صبا صبوحی

love me,its my right

دوشنبه, ۲ دی ۱۳۹۸، ۰۳:۳۰ ب.ظ

گاهی دلم میخواد برم یجای دور, دلم میخواد همینجوری خیلی ریلکس ادامه بدم ,هیراد ناراحته و من هیچ کاری نمیکنم ,عصبیه و منتظره ازش دلجویی کنم باز هم کاری نمیکنم,حالم خوبه احساس میکنم میتونم به اندازع تمام این سال ها که دختر احساساتی بودم ,بی رحم و قوی باشم,پس به هیراد زنگ نمیزنم ,اسمس نمیدم,جواب اسمس های طلبکارانه اش رو با تاخیر و در حد دو کلمه میدم,خییلی خوب نیست اوضاع ,اما اون شوهرمه ولی من دیگه توانشو ندارم که ضربه بخورم یا گریه کنم پس سوار اتوبوس میشم ,بدون اینکه بهش بگم ,فقط به دوست صمیمی ام  و مادرم میگم و میرم شهر هیراد,بدون اینکه بهش بگم,میرم ,,, ۶ ساعت بعد رسیدم در خونه اش ,با چمدون قرمزم ,رژ لبمو تجدید میکنم نفس عمییییییق میکشم و زنگ میزنم... 

دوباره آیفون میزنم,با تاخیر جواب میده ,با صدای خواب الود

+بله

_منم ,صبا 

انگار تعجب کرده حتی میتونم تصور کنم چقدر متعجبه,در باز میکنه میرم بالا ...

سرد برخورد میکنه ,نشستم روی مبل و نگاش میکنم,توی دلم میگم من که برگشتم دیگه چته!

میدونم ,میشناسمش ,مثل روز برام روشنه که توی فکرش چی میگذره... میرم سمت اتاقش ,چمدونم باز میکنم ,یه لباس قشنگ میپوشم ,موهامو شونه میزنم عطر میزنم ,و میام بیرون ,,, نشسته روی مبل و سرد و خشک نگاهم میکنه... اه لعنتی الان باید بغلم کنی!

واسه خودم آب میریزم و میخورم 

-گرسنمه ,ناهار نداری?!

جواب نمیده ,میام کنارش ,سعی میکنم من مغرور نباشم ,میخوام غرور ترک برداشتشو درست کنم ,دوستم میگه همینکه به حرفش گوش ندادی یعنی غرورش چیز شده! 

دستشو میگیرم و تو چشماش نگاه میکنم ,از من دلخور نباش هیراد...میدونم الان چی میخواد...توی ذهنش میگذره دعوا بندازه تا من عذرخواهی کنم و بعد هر چی بگه گوش بدم ,,, نمیخوام اشتباهات گذشته رو تکرار کنم ,صورتشو میبوسم و میرم روی تختش دراز میکشم ,بوی خوب عطرش پیچیده ,نفس میکشم نفسسس عمییییق ,میدونم تا ده بشمارم میاد کنارم پس میشمارم...یک,دو ,سه,چهار ,پنج.... .

  • صبا صبوحی

ناتینگ

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۰۸:۰۸ ب.ظ

چهارشنبه عصر از طرف دانشگاه رفتیم اردو سه روزه , دو تا جای تاریخی و حرم و بازار رفتیم که من فقط واسه داداشم سوغاتی خریدم و یدونه لیوان سفالی خوشگل  هم واسه خودم خریدم که توش چایی بخورم :) 

با هیراد هم دو سه تا اسمس دادیم ولی همچنان توووو خودش بود و حرف خاصی نداشت جز اینکه کجایین? کجا رفتین? چند تا مرد همراهتونه?! ولی عنق بودنش از اسمس ها هم مشخص بود منم از روزی تصمیم گرفتم خودمو اصلاااا ناراحت نکنم تمام سعیم کردم خوش بگذرونم و خوش گذشت ,دو سه تا دختر دیگه هم همراه ما اردو بودن که شوهر داشتن  و میدیدم چقدر تلفنی حرف میزنن بااین حال ناراحت نشدم و سعی کردم مقایسه نکنم.

فعلا که هنوز عنقه و میدونم تا نرم و کنارش نباشم یا قول ندم که زود میام آشتی نمیکنه! میدونم الان یه حس بدی داره که زنش به حرفش گوش نداده اما خووودش خوب میدونه دیگه مثل سابق گوش نخواهم داد ,واقعا چرا باهاش ازدواج کردم?!

 

  • صبا صبوحی