دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی

چاله های تاریک ذهنم

سه شنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۸، ۰۴:۱۶ ب.ظ

از یه جایی به بعد ,که می بینی هر قدر خوبی ,قدرت دونسته نمیشه ,عوض میشی! وابستگیتو میذاری کنار و میچسبی به خودت ,به زندگیت ,درس و دانشگاهت  و خوشی هات ! تازه میببنی عههه اون پسره انقدر هم مهم نبود,میشه درس خوند ,خوابید ,رقصید ,آواز خوند حتی اگر قبول کنی خوشبختی دیگه واست تعریفی نداره! باز اوضاع روبه راه تر میشه... . اون پسر هم برمیگرده دوباره ادعای عاشقی میکنه باز میخواد که باهات ادامه بده ,اما تو چی?!? دیگه اون دختر ساده لوح و زود باور نیستی! ناز میکنی,سخت به دست میای! و این بار توپ توی زمین توعه,پسر عاشق ,واست تلاش میکنه ,توجه نشون میده و سعی میکنه گذشته رو جبران کنه.... همه چیز خوب میشه ها ولی یه مشکلی هست ... اینکه اون احساس خوشبختی برنمیگرده ,دیگه دلت از صداش ,دستاش اغوشش نمیلرزه ,,,,دیگه اون دختری نیستی که سابقا بودی... اینجاست که حتی اگر هفته آینده عقدت باشه ,خوشحال نیستی! و این واسه یه دختر اصلا خوب نیست... باید چه کرد !!!

  • صبا صبوحی

بلاتکلیفی شیرین

شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۸، ۱۲:۵۴ ق.ظ

سختیش اینجاست ,بین سه تا شهر در ترددم و نمیدونم خونه ام دقیقا کجاست!

شهر پدر و مادرم

شهر دانشگاهم

و 

شهر نامزدم.

 

دارم یاد میگیرم بجای مدام چمدون بستن و  باز کردن,با یک دست لباس و مسواک و لوازم آرایشی مراقبتی توی کوله برم و بیام ... .

قراره بزودی عقد کنیم... .

  • صبا صبوحی

یه روز خوب اومده...

دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۸، ۱۱:۰۰ ب.ظ

دارم کم کم به خوابگاه عادت میکنم ,به اتاق آروم و تخت قشنگم,به دانشگاه خیلی خوشگلمون و به کلاس های درس... از خوابگاه تا دانشکده مسیر واقعا قشنگی داره که از کنار جنگل رد میشه  و گاهی صدای پرنده ها این فضا رو روح نواز تر میکنه... تعطیلات اخیر رو رفته بودم خونه , خونه که برای هر کسی معنای خودشو داره ,واسه من خونه یعنی خونواده یعنی پدر و مادر.... قشنگ بود ,,به تنم چسبید و با حس خوبش راهی شهر دانشگاهم شدم... 

توی اتوبوس ,صندلی جلو نشسته بودم و تمام مسیر به رفتار راننده ها دقت میکردم به لهجه قشنگشون, اولش واسه هم خاطره تعریف میکردند ,خاطره های سربازی و خنده دار... بعد با مسافرا حرف میزدند و در آخر آهنگ گذاشته بودن و واسه سفر بعدیشون با خوشحالی برنامه ریزی میکردند... از تک تک لحظه هاشون لذت میبردند و این خیلی قشنگ بود... 

دقت کردم چطور لذت بردن یاد بگیرم ,دلم نمیخواد بذارم ناملایمی های دنیا کم کم پیرم کنه... گاهی باید خودم رها کنم و این کار کردم در جهت زندگی... دیگه گریه نکردم ,شکایت نکردم ,از کسی که بد رفتار کرد فاصله گرفتم.... و دارم زندگی میکنم... زندگی جز لذت های آنی و برنامه ریزی واسه آینده راحتتر چیز دیگه ای هست? 

 

*مسیر خیلی قشنگ بود ,رودهای روان ,درختان سربهفلک کشیده ,هوای کوهستانی و پاکیزه و سرد... 

*راننده اتوبوس های خوش ذوق 

* دانشگاه زیبا و اساتید خوب

*اتاق آروم

 

 

  • صبا صبوحی

تفاوت ها

دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۸، ۰۹:۱۶ ب.ظ

امشب با هم اتاقیم حرف میزدیم میگفت معیار ازدواجش پسر مذهبی واقعی و انقلابیه:/

چیزی نگفتم که چقدر متفاوتیم :) 

 

 

 

 

 

 

  • صبا صبوحی

روزانه هایم

شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۴۵ ب.ظ

دو روزه که برگشتم خونه,روزهای آخر خوابگاه احساس عجیبی داشتم ,احساس آوارگی! که مشخص نیست متعلق به کجا و چه آدم هایی هستم... خونه راحتی خاص خودش داره همراه با احساس امنیت و صمیمیت,اما توی خونه احساس راکد شدن داشتم ,اینکه هیچ کاری نمیکنم و فقط عمرم میگذره...دانشگاه خیلی دوست دارم,همکلاسی هام و محیط دانشگاه خیلی واسم جذابن اما واسه من که مدام پی رسیدن به آرامشم خوابگاه خیلی هم قشنگ نیست ,نیاز های عاطفیم اذیتم میکنه ,,,حالا می فهمم استقلال داشتن ,فقط به تنهایی پخت و پز و لباس شستن و بیرون رفتن نیست ,بخش مهمی از استقلال مجردی ,مربوط میشه به نیاز های عاطفی و حامی داشتن... .طی این یک ماه اتاقم عوض کردم ,اتاق اولم خیلی خوش میگذشت اما سخت بود چون بچه ها فحش راحت میدادن و خیلی هم شلوغ بود ,اصلا آرامش نداشتم اتاق تغییر دادم اولش با یه دختر سی ساله طرف شدم که با زمین و زمان  دعوا داشت ,در ظاهر بامن خیلی خوب رفتار میکرد تا اینکه یه روز مسئول خوابگاه صدام کرد که صبا چیکار میکنی هم اتاقی ات ازت شاکیه? تعجب کرده بودم آخه آروم ترین فرد اتاق من بودم ,مسئول خوابگاه واسم توضیح داد که فلانی این حرف زده ,اون حرف زده, ناراحت و عصبی شده بودم , توی دلم گفتم زدی ضربتی ,ضربتی نوش کن و مسئول خوابگاه قانع کردم که من آروم بودم و شلوغ نکردم هم اتاقی سوم هم شاهد گرفتم ,فرداش هم رفتم پیش مسئول اصلی خوابگاه شکایت دختره رو کردم و همون شب دختره از اون اتاق رفت و اوضاع خوب شد آرامش و آرومی که دنبالش بودم بهم برگشت و راحتتر میتونستم بخوابم درس بخونم و خلاصه اینکه زندگی خوابگاهیم راحتتر پیش بره....

ادامه دارد....

  • صبا صبوحی

غم تو در و دیوار خوابگاه رخنه کرده ,اه لعنتی

سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۳۹ ب.ظ

چشمام پر از اشکه ... و صدای آروم آروم گریه کردن دختر ۳۱ ساله ی تخت پایینی ام هم شنیده میشه... درد هر دو مشترکه... لعنت به همه ی مرد هایی که نمیفهمن ,زنشون بهشون تکیه میکنه... .

  • صبا صبوحی

خوابگاه هستم:)

جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۵۲ ب.ظ

خوندن وبلاگای دیگران حالم را بهتر میکنه و انگیزه میگیرم که بنویسم,امروز اولین جمعه ای بود که خوابگاه بودم و باید ناهار درست میکردیم:) خیلی روز خنده داری بود ما مرغ و برنج درست کردیم که چون بلد بودم خوب شد و خیلی ام خوشمزه شد ,اما دیدن آشپزی دیگران خیییلی خوب بود مثلا دختره بلد نبود تخم مرغ درست کنه  و میپرسید بنظرتون پخته یا برنجشون خشک خشک شده بود و ته اش سوخته بود :)))))) انقدر خندیدیم که حد نداشت .به دختری که تخم مرغ هم نمیدونست ,گفتیم دیگه وقت شوهر کردنته:) شوهر انگیزه محکم واسه یاد گرفتن آشپزیه:))))) 

 

قدر خونه رو ندونستم که اصلا نمیفهمیدم لباسام چطور شسته میشه کی اتو میشه ,اینجا هر روز لباس میشورم کم کم دارم راه میفتم ... دیگه یاد گرفتم کدوم حمام آب داغ داره کدوم یکی نداره ,کدوم دستشویی تمیز تره یا کدوم یکی از شعله های گاز بهتر کار میکنه:)  و حتی اولین خرید خوابگاهی هم کردیم فیله مرغ با قارچ و دستمال خریدیم, که فهمیدم چقدر غذای دانشگاه مفته ۱۵۵۰ تومن!  وقتی بستنی خوردیم ۲۵ هزار تومن باورم نمیشد که چلو ماهی قزل بخوریم ۱۵۵۰ :))))))

یه شب هم رفتیم کنتاکی و لازانیا سوخاری و نون سیر خوردیم:))) 

خوابگاه سخته اما کم کم عادت میشه و یاد میگیریم چطور با شلوغی,با ملچ ملوچ کردن بقیه سر سفره ,با خر و پف موقع خواب کنار بیایم :) اما چیزی که نتونستم باهاش کنار میام فحشای بسیار رکیک هم اتاقی هامه که قصد دارم اتاقم جابجا کنم و هنوز نتونستم جابجا شم ببینم فردا چی میشه:) 

 

عموی خوبم که اینجا خونه داره هر شب زنگ میزنه حالمو میپرسه که کم و کسری نداشته باشم اخر هفته ها اصرار میکنه من ببره خونه خودش که این هفته نرفتم, سرما که خوردم رفت و واسم لبو خرید ,گفته بودم آش ترش نخوردم که چند روز بعدش رفته بود و واسم خریده بود.... خانومش با اصرار مانتو ها و شلوار جینم را برد انداخت توی ماشین شست و اتو کرد واسم که رفتم گرفتم ازش,

نت و باشگاه رایگان داریم و شاید بتونم یه کار پاره وقت هم پیدا کنم ,بطور کلی همه چیز خوبه جز دلتنگی:)

 

  • صبا صبوحی

روزمرگی هام

جمعه, ۱۲ مهر ۱۳۹۸، ۰۹:۱۳ ب.ظ

حدود ۱۰ روزی میشه توی خوابگاه دختران ساکن شدم,هیچ وقت دوست نداشتم برم خوابگاه و حالا مطمئن شدم چقدر از محیطش خسته ام ,نه فقط من ,بیشتر بچه ها اینجا احساس زندانی بودن دارن... گفتن خندیدن ها و دیدن بقیه دختر ها خوبه ولی توی خوابگاه نمیشه خوابید ,نمیشه  درست آشپزی کرد و حتی نمیشه درست درس خوند,بخصوص اینکه هم اتاقی هات چند تا بچه ۱۸ ,۱۹ ساله باشن که حتی نمیتونن یه چایی دم کنن و افتخار میکنن که تا حالا دست به سیاه سفید نزدن!  

یا مثلا هم اتاقی بی ادبی که فحش های  ک دار دادن واسش عادیه و حتی تصور میکنه داف دانشگاست 😂😂😂😂 

چقدر غر میزنم! 

انگیزه رژیم گرفتنم شده لباسای عید ! که یه پارچه سورمه ای گرفتم یه مدل شیک بدوزم با کفش و کیف چرم مشکی:) 

 

خدا میدونه چقدر دلم میخواد زودتر عقد کنم برم سر خونه زندگیم,نامزدمم دلایل خاص خودشو واسه ناراحتی هاش داره که تقصیر هیچکدوم ما نیست ,فقط یکم زمان لازم داریم تا زودتر به آرامش برسیم ,

کلاس ها هم شروع شدن و منم تصمیم گرفتم اشتباه دبیرستانم تکرار نکنم و از همین حالا درست درس بخونم که به هدفم برسم.سطح علمی دانشگاه بسیار خوبه ,غربت و تنهایی سخته اما همین خوبی دانشگاه باعث شده بتونم تحمل کنم و لبخند بزنم.

  • صبا صبوحی

تغییر در زندگی

جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۸، ۰۹:۲۹ ق.ظ

یکی از رشته های پیراپزشکی قبول شدم ,اولش غصه ام گرفت که بااین درصد های خوب ,پزشکی قبول نشدم ,اما چون روزانه بودم ,لوازمم جمع کردم و اومدم دانشگاه,خانوادم هم خوشحال بودن که بالاخره وضعیت دانشگاهم مشخص شد,شهر بزرگی قبول شدم.

خوابگاه گرفتم ,یه اتاق کوچیک شیش نفره اما خوب ,چون مجانیه بد نیست.... برخلاف دانشگاه آزادی که قبلا می رفتم اینجا غذا حرف نداره هم کیفیت و هم کمیت.

بعضی آدم ها ,خیلی خوبن,مهربان و آدم متوجه نمیشه که چرا انقدر خوبی میکنن ,حامی و حواسشون به همه چیز هست ,جوری واست مهربونی میکنن که انگار مادر و پدر دومت هستن...حالا چند روزیه کنار همچین انسان هایی ام.

 

نامزدم هنوز آشتی نکرده ,و در بین همه ی خوشحالیام ,ناراحتی بزرگم شده, دل به چی خوش کردم? به پسری که قهر میکنه? چرا دوسش دارم? دوستم میگه: صبا تو انقدر نازش رو میکشی اینطور لوس شده! 

نه ناز نه ,اما من آدم کینه ای نیستم ,زود ناراحت نمیشم,خوشبینم ولی نامزدم برعکس... 

دوستم میگه یه مدت طولانی  بهش توجه نکنم تا برگرده ,انگار توی رابطه مردها رو میشه اینطور جذب کرد که بی توجه باشی! اما من دلم رابطه با عشق و محبت رو میخواد نه بی توجه ,نه در حال جنگ... .

این شهری که هستم که نامزدمم واسه استان کناریشه.توی بیشتر خانواده هایی,که دیدم ,خانم ها به شوهرشون رئیس هستن اما شهر ما اینطور نبود ,من یاد گرفته بودیم احترام زیاد بذاریم به همسرمون ,حرف آخر رو شوهر بزنه...و من دارم فکر میکنم که شاید ریشه مشکلات من و نامزدم همین اختلاف فرهنگی باشه... بگذریم.

رشته ام جای پیشرفتش خیلی بازه,اولش با دیدن پزشکیا یکم ناراحت میشدم اما حالا میبینم که چقدر میشه درامدم ,کارم ,احترام و پرستیژم ازشون بیشتر بشه اگرررر که تلاش کنم,روزی که رتبه ها اومد هیچکس باورش نمیشد درصد هام اینقدر عالی باشه دوست مادرم که مشاور بود میگفت باورم نمیشه فقط بیست روز خوندی و این رتبه رو اوردی:)))) .این هم شده دلخوشی من ,

گفته بودم زندگی هر قدر تلخ هر قدر بی رحم واسه من جای خوشی داره? 

واقعا داره

 

پ ن:پست هام رو بخاطر امنیت یه رمز گذاشتم که واسه اکثرشون یکسانه,,اگر کسی رمز خواست ,بگه بهم*

  • صبا صبوحی

هنوز بیدارم!

پنجشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۳:۲۶ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۱ شهریور ۹۸ ، ۰۳:۲۶
  • صبا صبوحی