دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

غم تو در و دیوار خوابگاه رخنه کرده ,اه لعنتی

سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۳۹ ب.ظ

چشمام پر از اشکه ... و صدای آروم آروم گریه کردن دختر ۳۱ ساله ی تخت پایینی ام هم شنیده میشه... درد هر دو مشترکه... لعنت به همه ی مرد هایی که نمیفهمن ,زنشون بهشون تکیه میکنه... .

  • صبا صبوحی

خوابگاه هستم:)

جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۵۲ ب.ظ

خوندن وبلاگای دیگران حالم را بهتر میکنه و انگیزه میگیرم که بنویسم,امروز اولین جمعه ای بود که خوابگاه بودم و باید ناهار درست میکردیم:) خیلی روز خنده داری بود ما مرغ و برنج درست کردیم که چون بلد بودم خوب شد و خیلی ام خوشمزه شد ,اما دیدن آشپزی دیگران خیییلی خوب بود مثلا دختره بلد نبود تخم مرغ درست کنه  و میپرسید بنظرتون پخته یا برنجشون خشک خشک شده بود و ته اش سوخته بود :)))))) انقدر خندیدیم که حد نداشت .به دختری که تخم مرغ هم نمیدونست ,گفتیم دیگه وقت شوهر کردنته:) شوهر انگیزه محکم واسه یاد گرفتن آشپزیه:))))) 

 

قدر خونه رو ندونستم که اصلا نمیفهمیدم لباسام چطور شسته میشه کی اتو میشه ,اینجا هر روز لباس میشورم کم کم دارم راه میفتم ... دیگه یاد گرفتم کدوم حمام آب داغ داره کدوم یکی نداره ,کدوم دستشویی تمیز تره یا کدوم یکی از شعله های گاز بهتر کار میکنه:)  و حتی اولین خرید خوابگاهی هم کردیم فیله مرغ با قارچ و دستمال خریدیم, که فهمیدم چقدر غذای دانشگاه مفته ۱۵۵۰ تومن!  وقتی بستنی خوردیم ۲۵ هزار تومن باورم نمیشد که چلو ماهی قزل بخوریم ۱۵۵۰ :))))))

یه شب هم رفتیم کنتاکی و لازانیا سوخاری و نون سیر خوردیم:))) 

خوابگاه سخته اما کم کم عادت میشه و یاد میگیریم چطور با شلوغی,با ملچ ملوچ کردن بقیه سر سفره ,با خر و پف موقع خواب کنار بیایم :) اما چیزی که نتونستم باهاش کنار میام فحشای بسیار رکیک هم اتاقی هامه که قصد دارم اتاقم جابجا کنم و هنوز نتونستم جابجا شم ببینم فردا چی میشه:) 

 

عموی خوبم که اینجا خونه داره هر شب زنگ میزنه حالمو میپرسه که کم و کسری نداشته باشم اخر هفته ها اصرار میکنه من ببره خونه خودش که این هفته نرفتم, سرما که خوردم رفت و واسم لبو خرید ,گفته بودم آش ترش نخوردم که چند روز بعدش رفته بود و واسم خریده بود.... خانومش با اصرار مانتو ها و شلوار جینم را برد انداخت توی ماشین شست و اتو کرد واسم که رفتم گرفتم ازش,

نت و باشگاه رایگان داریم و شاید بتونم یه کار پاره وقت هم پیدا کنم ,بطور کلی همه چیز خوبه جز دلتنگی:)

 

  • صبا صبوحی

روزمرگی هام

جمعه, ۱۲ مهر ۱۳۹۸، ۰۹:۱۳ ب.ظ

حدود ۱۰ روزی میشه توی خوابگاه دختران ساکن شدم,هیچ وقت دوست نداشتم برم خوابگاه و حالا مطمئن شدم چقدر از محیطش خسته ام ,نه فقط من ,بیشتر بچه ها اینجا احساس زندانی بودن دارن... گفتن خندیدن ها و دیدن بقیه دختر ها خوبه ولی توی خوابگاه نمیشه خوابید ,نمیشه  درست آشپزی کرد و حتی نمیشه درست درس خوند,بخصوص اینکه هم اتاقی هات چند تا بچه ۱۸ ,۱۹ ساله باشن که حتی نمیتونن یه چایی دم کنن و افتخار میکنن که تا حالا دست به سیاه سفید نزدن!  

یا مثلا هم اتاقی بی ادبی که فحش های  ک دار دادن واسش عادیه و حتی تصور میکنه داف دانشگاست 😂😂😂😂 

چقدر غر میزنم! 

انگیزه رژیم گرفتنم شده لباسای عید ! که یه پارچه سورمه ای گرفتم یه مدل شیک بدوزم با کفش و کیف چرم مشکی:) 

 

خدا میدونه چقدر دلم میخواد زودتر عقد کنم برم سر خونه زندگیم,نامزدمم دلایل خاص خودشو واسه ناراحتی هاش داره که تقصیر هیچکدوم ما نیست ,فقط یکم زمان لازم داریم تا زودتر به آرامش برسیم ,

کلاس ها هم شروع شدن و منم تصمیم گرفتم اشتباه دبیرستانم تکرار نکنم و از همین حالا درست درس بخونم که به هدفم برسم.سطح علمی دانشگاه بسیار خوبه ,غربت و تنهایی سخته اما همین خوبی دانشگاه باعث شده بتونم تحمل کنم و لبخند بزنم.

  • صبا صبوحی

تغییر در زندگی

جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۸، ۰۹:۲۹ ق.ظ

یکی از رشته های پیراپزشکی قبول شدم ,اولش غصه ام گرفت که بااین درصد های خوب ,پزشکی قبول نشدم ,اما چون روزانه بودم ,لوازمم جمع کردم و اومدم دانشگاه,خانوادم هم خوشحال بودن که بالاخره وضعیت دانشگاهم مشخص شد,شهر بزرگی قبول شدم.

خوابگاه گرفتم ,یه اتاق کوچیک شیش نفره اما خوب ,چون مجانیه بد نیست.... برخلاف دانشگاه آزادی که قبلا می رفتم اینجا غذا حرف نداره هم کیفیت و هم کمیت.

بعضی آدم ها ,خیلی خوبن,مهربان و آدم متوجه نمیشه که چرا انقدر خوبی میکنن ,حامی و حواسشون به همه چیز هست ,جوری واست مهربونی میکنن که انگار مادر و پدر دومت هستن...حالا چند روزیه کنار همچین انسان هایی ام.

 

نامزدم هنوز آشتی نکرده ,و در بین همه ی خوشحالیام ,ناراحتی بزرگم شده, دل به چی خوش کردم? به پسری که قهر میکنه? چرا دوسش دارم? دوستم میگه: صبا تو انقدر نازش رو میکشی اینطور لوس شده! 

نه ناز نه ,اما من آدم کینه ای نیستم ,زود ناراحت نمیشم,خوشبینم ولی نامزدم برعکس... 

دوستم میگه یه مدت طولانی  بهش توجه نکنم تا برگرده ,انگار توی رابطه مردها رو میشه اینطور جذب کرد که بی توجه باشی! اما من دلم رابطه با عشق و محبت رو میخواد نه بی توجه ,نه در حال جنگ... .

این شهری که هستم که نامزدمم واسه استان کناریشه.توی بیشتر خانواده هایی,که دیدم ,خانم ها به شوهرشون رئیس هستن اما شهر ما اینطور نبود ,من یاد گرفته بودیم احترام زیاد بذاریم به همسرمون ,حرف آخر رو شوهر بزنه...و من دارم فکر میکنم که شاید ریشه مشکلات من و نامزدم همین اختلاف فرهنگی باشه... بگذریم.

رشته ام جای پیشرفتش خیلی بازه,اولش با دیدن پزشکیا یکم ناراحت میشدم اما حالا میبینم که چقدر میشه درامدم ,کارم ,احترام و پرستیژم ازشون بیشتر بشه اگرررر که تلاش کنم,روزی که رتبه ها اومد هیچکس باورش نمیشد درصد هام اینقدر عالی باشه دوست مادرم که مشاور بود میگفت باورم نمیشه فقط بیست روز خوندی و این رتبه رو اوردی:)))) .این هم شده دلخوشی من ,

گفته بودم زندگی هر قدر تلخ هر قدر بی رحم واسه من جای خوشی داره? 

واقعا داره

 

پ ن:پست هام رو بخاطر امنیت یه رمز گذاشتم که واسه اکثرشون یکسانه,,اگر کسی رمز خواست ,بگه بهم*

  • صبا صبوحی