خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

با مامانم رفتیم دکتر پوست ,مامانم بوتاکس کرد ,تصمیم گرفت به بابام هیچی نگیم :)))

فقط منتظرم ببینم مامانم تا کی طاقت میاره که نگه:)

بعدا نوشت:بوتاکس کم کم داره اثر میکنه یک ابروش رفته بالا ,اون یکی نرفته :)))))....بابام میگه چرا ابروت اینجوری شده ,مامانم جواب میده چون ابروهامو رنگ کردم و بابام هنوز نفهمیده 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۶:۴۵
صبا صبوحی

امروز یکی از دخترایی که به تازگی باهاش آشنا شدم ازم پرسید :بنظرت من با دوست پسرم کجا برم بگردم که کسی ما را نبینه?قبلا خونه داشت راحت بودیم الان نمیدونیم چیکار کنیم?...پرسیدم دوست پسرت متولد چنده?,گفت ۷۷ !...چند تا جای تفریحی بهش معرفی کردم اخر پرسیدم مامانت نمیپرسه صبح تا شب کجا میری? ,گفت مامانم میدونه دوست پسر دارم فقط بابام نمیدونه!
................................................................................................
نمیدونم مامانای ما خیلی قدیمی ان یا مامانای اینا دیگه خیلی اپدیتن:)


۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۳
صبا صبوحی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۴:۲۶
صبا صبوحی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۱:۲۷
صبا صبوحی

شام کوکوی یونجه با تخم مرغ ,درسته کرده ,میگم مامان این دیگه چه غذاییه?

میخنده و بع بع میکنه:))))))

یک لقمه میخورد یک بع بع هم میکرد ,واسه تنوع لقمه بعدی ماما (صدای گاو)میکرد و لقمه بعدی قد قد میکرد:))))))

از شدت خنده دل درد گرفتم 

پ ن:تورو خدا نخندین ,گرونی اثر کرده ,ما هم یونجه خور شدیم ,خدا اثرات بعدی را بخیر کند:)))))))

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۸
صبا صبوحی

یکی از ماجراهای سلف خواهران این هست که وقتی داری غذای بی کیفیت سلف بزور میخوری ,دختر داف روبه رویت دهنشو ده متر باز میکنه و رژ لب قرمز میزنه روی لب های زشتش !!!!!

همون یک ذره اشتها هم از بین میره:((((



۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۰
صبا صبوحی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ آبان ۹۷ ، ۰۱:۲۳
صبا صبوحی
دیروز ,غذای ناهار را به طرز وحشتناکی سوزونده بودم ,غذا شام هم خیلی خوب نشده بود اما داداش طفلیم میگفت خوشمزه شده ,دیگه امروز تصمیم گرفتم یه روز متفاوت شروع کنم😎
ظرف هارو شستم خیلی زیاد بودن ولی چاره ای نبود ,البته قابلمه مورد علاقه مامانمو که سوزوندم نمیدونم چیکارش کنم :(
کفشامم شستم که تمییز باشن برای دانشگاه ,دلم نمیخواد از این چادری شلخته ها باشم.😄😄

اخه یک گروهی از چادری ها هستن که با چادرشون کل دانشگاه را جارو میزنن و همیشه ی خدا شلخته ان با کفشای کثیف ,چادر خاکی ,مقنعه کج 

عصر هم میخوام یکم دست هامو اپیلاسیون کنم ,چند تیکه لباس دارم بشورم ,واااااای چقدر کار دارم خواااااااهر

بعدشم میرم روستا تا فردا خوش میگذرونم...وااای  دلم از الان برای رودخانه و درختای چند هزار ساله اش تنگ شده ولی چون اینترنت ۴جی نداره  از دو روز پیش نرفتم:)

امروز برای اولین بار استانبولی درست کردم ,کتاب آشپزی خیلی خوب نبود منم از روش خودم رفتم ولی خدایی خوب شده بود 
۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۵:۲۶
صبا صبوحی

زن عمو:مهریه عروست چند تاست?

مادرم:۱۱۴ تا سکه

+چقدر کم!مهریه دخترت  هم همین تعداد میزنی?

-مهریه دخترم حداکثر ۱۴ تا سکه میشه انشالله

+واای چقدر کم ,مهریه ارزشه دختره

-وا چه حرفا ,ارزش به تعداد سکه نیست ,به شخصیت دخترِ

+یعنی واقعا مهریه صبا جون را ۱۴ تا میزنین?

-اگر خودش هم موافق باشه آره


مکالمه مادرم با زن عمو ام  بود که منم داشتم گوش میدادم ,من هیچ وقت در مورد مهریه جدی فکر نکرده بودم فقط وقتایی که دوستام میگفتن دوست دارن مهریشون تاریخ تولدشون باشه ,منم فکر میکردم چقدر باکلاسه مهریه تاریخ تولد ادم باشه...

اما حالا فکر میکنم فقط یک قرآن دوست دارم ...یک قرآن که خودش هم برای من از روش بخونه ,

اصلا دلم نمیخواد بحث مادی وسط باشه حس بدی بهش دارم.

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۰۱:۴۸
صبا صبوحی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۶:۲۴
صبا صبوحی