خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۶ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

بالاخره به باور چادر پوشیدن رسیدم و این مدیون دوست جدیدم ف هستم که چادریه,وقتی اولین بار کنار هم نشستیم مدل چادرشو ازش پرسیدم و بهش گفتم خیلی چادر دوست دارم ,

تااینکه امشب توی تلگرام باهم حرف میزدیم بحث رسید به دختر پسرای دانشگاه ,یک جمله بهم گفت که باعث شد باور خاکستر شده در مورد حجابم شعله ور بشه,گفت ما دخترایی هستیم که تاحالا با هیچ پسری نبودیم ,به عبارتی پاک موندیم ,چرا باید ظاهرمون دقیقا مثل دخترایی باشه که حتی شب خوابگاه برنمیگردن!!!!!!!چرا خودمون در معرض تهمت و افکار منفی و قضاوت نادرست دیگران قرار بدیم.


چند ساعت از حرف زدن با دوستم گذشته ,چادر آستین دار خاک خورده توی کمد لباسای بی مصرف بیرون کشیدم و شستمش و روی بند لباسی داره خشک میشه ,فردا میپوشمش ... 

قطعا فردا بهترین کفش و مانتو و مقنعممو میپوشم بهترین عطرمو میزنم ,بهترین کیفمو میبرم چون فردا بین همه دوستام قضاوت میشم ,منی که با گروه های مختلفی دوستم ممکنه بعضی هاشون از دست بدم چون میدونم از چادریا حس بدی دارن اما دلم نمیخواد این اتفاق بیفته چون دوستامو دوست دارم.


و مادر پدرم ,میدونم که به راستی خوشحال میشن .


پ.ن:گفتم اینجا بنویسم دانشگاه آزاد اسلامی باعث شد چادری بشوم.


پ ن:میدونم حجاب به چادر نیست فقط ,لطفا فارغ از هر گونه جبهه گیری بخونید و اگر دوست داشتین نظر بدین.





۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۳
صبا صبوحی

یکی از بدبختیام اینه که هر وقت رژ میزنم بابام میگه پاکش کن :(

امروز  ساعت ۷ صبح 

من😗 ...... بابام:👺

-پاکش کن,

+نه,اینجوری خوشگلترم

-نه اتفاقا خیلیم زشت شدی ,

+من 😑

-بابام😄



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۲۰:۳۴
صبا صبوحی

خوب امروز با ف دوست شدم که از دخترای خوابگاهی بود و بهم پیشنهاد داد برم خوابگاهشون را ببینم ,توی مسیر مدام بهش میگفتم دلم میخواست خوابگاهی بودم و میرفتم یک شهر دیگه و کلی خوش میگذروندم اما وقتی به خوابگاهشون رسیدم نظرم کاملا عوض شد ....یک اتاق کوچیک برای ۴ نفر ,که یخچالشون ,رختکن لباسیشون ظرفاشون تخت خوابشون همه یکجا بود بدتر از ان کف اتاق بود که چقدر کثیف بود و حتی تختاشون که تمییز نکرده بودن و پتو هاشون گلوله گوشه تخت افتاده بود دلم میخواست هر چه زودتر از ان محیط فرار کنم وگرنه باید انجا را تمییز میکردم ,تصمیم گرفتم برم قربون صدقه اتاق خوشگل خودم برم که فقط واسه خودمه و تمیزه,دیگه به دوستم چیزی نگفتم که نسبت به اتاقش سرد نشه ولی ته دلم یجوری بود به یکی دیگه از دوستام گفتم چرا اتاق تمییز نمیکنن ?گفت همه که مثل تو نیستن خیلیا حوصله تمییز کردن ندارن,بعد از دیدن منظره بد خوابگاه گرسنگی باعث شد بریم ناهار بخوریم ,رفتیم سلف من قیمه بادمجان گرفتم ۵۵۰۰ ,با یدونه دوغ ۱۵۰۰,کارتمو که کشید دیدم فقط ۱۷۰۰ ته کارتم مونده:(((( وقتی موجودی ته کارتمو دیدم وا رفتم فکرم مشغول شد که این ماه چیکار کردم چقدر ولخرجی کردم و حسابی پوکر فیس شدم...تصمیم گرفتم از ماه بعد هر چی میخرم بنویسم شاید آدم بشم!


خوب داشتم میگفتم رفتیم سلف و غذا را گرفتیم اولین قاشق که خوردم حالم بد شد ,برنجشو دوست نداشتم بو میداد مزه بدی داشت ,چند تا قاشق خوردم ولی غیر قابل تحمل شد برام ولی دوستام و دوست جدیدم بودن که شروع کردیم به حرف زدن ۴ نفر بودیم یکی از بچه ها به اسم مانا میگفت یکی از افتخاراتش این است که تابحال خاستگار نداشته :(...من تو دلم گفتم من اگر خاستگار نداشتم قطعا افسرده و معتاد میشدم:((((..بحث از ازدواج رسید به فحش دادن ,یک انگشتر حلقه مانند کرده بود انگشت وسط دست چپش و میگفت هر وقت بخواد فحش بده انگشت وسطشو نشود میده که معنای همون کار زشت میده و میگه انگشترمو ببینین!!!!!!!!! بهش گفتم خدایاااا توبه و ف هم گفت چه کار بدی و همه خندیدیم ...توی حرفاش از ترنس ها و فرقه های دیگشون پشتیبانی میکرد و اسم خارجی همشون بلد بود میگفت نظرت چیه :گفتم فقط ان ها  به من نزدیک نشن منم بهشون نزدیک نمیشم ,که گفت چقدر فکرت بسته است ! میدونم بسته است ولی راضیم از تفکرم ,اخر هم گفت انگشتر به انگشت وسط دست چپ یعنی همجنسگرا بودن ولی گفت همینجوری میپوشه!!!

وقتی داشتیم در مورد اندام حرف میزدیم گفت اصلا دلش نمیخواد سینه داشته باشه و مدام کش میبنده که دیده نشن! و چند تا از عکساشو با تیپ پسرونه بهمون نشون داد .

اخر هم به ف گفت لبات سگ داره!!!!!!وقتی این حرف زد یجوری شدم و شک کردم بهش که نکنه واقعا همجنسگراست !...اخه هیچ وقت نشده لب هیچ دختری برای من جذاب باشه,یا دلم نخواد سینه داشته باشم ,یا از همجنسگرا ها تعریف کنم ,یا از خاستگار نداشتن ذوق کنم!و ...خوب دیگه حرفای خاله زنکی بسه:)))))

...کلا روز خوبی بود اخر بار که میخواستیم جدا بشیم ف امد و گفت خیلی ازم خوشش امده و شمارمو گرفت منم از ف خوشم امده بود ,تصمیمم در مورد چادر پوشیدن بهش گفتم ,گفتم هنوز به باورش نرسیدم ولی چادر دوست دارم که گفت هر وقت خواستی بخری بیا باهم بریم ...ولی فکر نمیکنم به باورش برسم اخه چند ساله منتظرم باوره بیاد ولی نمیاد!!!!

این بود انشای من!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۸:۲۴
صبا صبوحی

بنظرتون نونم کم بود?آبم کم بود? آخه چی من به شنا یاد گرفتن بود?

شدن دو کاسه خون! ازشون اشک میریزه میریزه که بریزه !چشامو میگم ,قطره هم ریختم ولی فایده ای نداشت.

مادر دمنوش آویشن درست کرد بخورم برای رفع آلودگی آب هایی که موقع آموزش شنا خوردم !...,پدر تجویز کرده برم باز حمام و با شوینده و ضد عفونی کننده بدنمو بشورم ,به فکرم رسیده ژل بهداشتی بانوان هم استفاده کنم...

پدر میگه باید به استخر بسازن مخصوص دخترای مجرد ,که زن ها را راه ندن بخصوص پیرزنا ... .

پ ن:خانما اقایون جمعه ها استخر نرین که مریض میشین.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۷
صبا صبوحی

توی مسیر دانشگاه به خونه ,من پشت رول بودم و مشغول رانندگی ,که ماشین جلویی ترمز زد و منم چون فاصلم باهاش کم بود سریع و ناگهانی ترمز زدم و طبق قانون یک نیوتون یکم به جلو پرت شدیم تا حالت سکون حفظ کنیم...همین مسئله ساده باعث شد پدر شروع کنه به سواستفاده از شرایط که ببین زن ها رانندگی بلد نیستند ,علم ثابت کرده زن ها زمان انعکاسشون کمه!...رانندگی کار مردانه است! قبلا بهش گفته بودم این حرف هارا به من نزنه اعتماد به نفس من خراب نکنه ولی مثل همیشه خودخواهانه فقط در حال تخریب دیگران بود و حالا هدفش من بودم ,یک هدف بزرگ و فمینیست که جواب میده و کم نمیاره ...اما شرایط  آن روزساعت ۷ صبح, فراطاقتم بود و اروم اروم شروع کردم به گریه کردن و حرفامو بهش زدم همینجوری هم رانندگی میکردم ...حالم خوب نبود و باخیال راحت گریه هامو کردم چون اون روز توی آینه اتاقم بنظرم خوشگل امدم و ریمل نزدم ! که چقدرم خوب شد وگرنه با گریه کردن ریمله میریخت و صورتم سیاه میشد و هفته اول دانشگاه میشدم سوژه:)


داشتم میگفتم دیگه خسته شده بودم از این رفتار زشتش که فقط به فکر تخریبه ... دید دارم گریه میکنم شروع کرد به دلجویی !صد رحمت به تخریبش ...دلجویش هم با تخریب بدتر همراه بود که دخترم غصه نخور فقط تو نیستی پنجاه درصد جامعه زن هستن و پنجاه درصد رانندگی بلد نیستند !یعنی دلم میخواست ماشین بکوبم تو دیوار ...دیگه تااخر مسیر باهاش حرف نزدم و بدون خداحافظی پیاده شدم رفتم ... .


میدونم که حرفای پدرم ,نمک روی زخم بودنش ,منفی بافی هاش ,تخریب کردنش ,نباید اهمیت بدم اما متاسفانه از بچگی الگوی هر دختری پدرشه...اما حالا دیگه نیست ,دلم میخواد شوهر آیندم اینجوری نباشه ,حامی باشه ,به من اعتماد بنفس بده ,پشت و پناهم باشه ,وجودش آرامش بخش باشه,حالا این هم شده یکی از معیارام :یک مردِحامی.


پ.ن:دلم میخواد شوهرم مثل( م ل )باشه

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۰
صبا صبوحی

لاتاری هم رفت جز فیلم هایی که براش اشک ریختم :((((

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۳:۴۴
صبا صبوحی

حدود یکساعتی از ماجرا گذشته اما من هنوز میترسم ,میترسم چراغ خاموش کنم ,میترسم حتی چشامو ببندم ... .نمیتونم بخوابم اما خوابم میاد .


نصف شب بود که یک مرتبه از خواب پریدم ,دیدم تیشرتم تنم نیست !!

چون سرماخورده بودم روی تیشرت صورتیم ,یدونه بلوز بافتنی صورتی هم پوشیده بودم که سردم نشه اما وقتی بیدار شدم تیشرتم تنم نبود اما بلوز بافتنی بود!

فکر میکنم فکر فکر و فکر اصلا یادم نیست کی تیشرتمو در اوردم !

اخه مگه میشه نصف شب بیدار شم بلوز بافتنی در بیارم ,بعد تیشرتمم در بیارم و بلوز بافتنیو دوباره بپوشم  و یادم نیاد اینکار را کردم?!?چون بنظرم اینکار حداقل سی ثانیه وقت میگیره و باید توی سی ثانیه مغزم بیدار بشه.وااای 


داداشم دیشب  از جن ها حرف میزد ,نکنه جن زده شدم?نکنه چون به خدا بد بیراه گفتم میخواد حالمو بگیره?... صلوات میفرستم آیت الکرسی نصفه نیمه هر چی یادم میاد میخونم ,قول هو والله میخونم .از تخت لعنتیم دل میکنم و روی زمین رو به قبله خوابیدم اخه شنیدم ,رو به قبله خوابیدن به ادم ارامش میده.


تنها خوابیدن خیلی بده ... .


بنظرتون جن ها میخوان حالمو بگیرن چون مسخرشون کردم?

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۴:۲۷
صبا صبوحی

حالا که سرماخوردم ,خاستگار میخواد بیاد سرخر دیدنون:(((((


شانس میبینین تورو خدا?😆


پ.ن:قربون ویروس خوشگل سرماخوردگیم بشم که انقدر خوش قدمه:))))

پ.ن۲:سرخردیدنون منتفی شد,خاستگار عینی جای پسرم بود گفتم دختر دار که شدم بیاد خاستگاری دخملم:))))))

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۰:۴۰
صبا صبوحی


لیدیز اند جنتلمنز! فرمایید شیرینی ,آقا خانم تعارف نکنید که ناراحت میشم:))))))))))


پ.ن:شیرینی برای قدح جان😆😆😆😆😆

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۸:۵۰
صبا صبوحی

همین که هر سه مرحله ی گواهیناممو بار اول قبول شدم کلی خوشحالم کرد...به همین سادگی ,به همین خوشمزگی.


پ.ن:بعد از قبولی امتحان شهر ,خانواده را به بستنی دعوت کردم خیلی مزه داد.

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۸:۵۳
صبا صبوحی