دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

دخترانه هایم

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

روزهایی که گذشت....

چهارشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۱۰ ب.ظ

دراز کشیده روی تخت خوابگاه ,دارم به روزهایی که گذشت فکر میکنم و برگ هایی که در زندگیم ورق خورد و گذشت و خاطره شد... به ازدواجم... ماه محم و صفر واسه من ماه های طولانی بودن تحمل کردن ۶۰ روز انتظار عقد کردنم ,افسرده ام کرده بود ,من بدخلقی میکردم و فشار های عصبی روی هیراد رو بیشتر میکردم و دعوامون میشد ...اون روزها عقده ای شده بودم ,عقده جشن خواستگاری مفصل ,جمع شدن عمو ها و دایی هام واسه خواستگاریم ,عقده مراسم عقدی که میخواستم,نه صرفا اون آیه عربی بی معنی,فقط اینکه رسمی بشه ,اسمش توی شناسنامه ام باشه ,همین. غر میزدم به مادرم که خاله دو روز قبل محرم واسه دخترش عقدی گرفت تو چرا نذاشتی زودتر عقد کنیم که آواره سه تا شهر نباشم ,شهر دانشگاهم, شهر نامزدم و شهر خانواده ام... شروع سال تحصیلی واسم هیجان نداشت ,,, روزهای اخر خیلی افسرده بودم و دعوا هام و غر زدنام به هیراد بیشتر شده بود... تااینکه یه شب پدرش زنگ زد و دوساعت حرف زدیم گفت هر چی که میخوای همونطور می شه عروس ,,,گفت با بابام حرف زده که اخر همین هفته قرار خواستگاری و عقد گذاشتن ... گفت  هیراد فردا میاد و بریم خرید عقد ...همینطور هم شد هیراد اومد و رفتیم خرید ,نخواستم ایراد بگیرم ,همه چیز گرفتیم از آینه و شمعدان ,لباس و کفش و گل,طلا ,اما ایراد نگرفتم ,گذاشتم هر چی که هیراد در توانشه بگیره,سرویس طلای عقد نگرفتیم در عوض یه گردنبند خوشگل طرح گل واسم گرفت که خودم تصمیم گرفتم به مرور  بیام ست دستبند و گوشواره اش رو هم بخرم... شب هیراد خونه دوستش خوابید  و منم برگشتم خوابگاه....

عصر  چهارشنبه که کلاسام تموم شد رفتم آرایشگاه و بند و ابرو انداختم و اپیلاسیون کردم,شب موقع برگشت واسه بچه های خوابگاه شیرینی گرفتم و زدیم و یکم رقصیدیم,صبح زود اومدم تهران و پرواز داشتم سمت خونمون:///

 

شب شنبه یا جمعه شب ,همه بودن, خانواده ام ,عموی ارشدم ,دایی بزرگم ,پدرهیراد ,عمه هاش ,عمه خودم ,همه و همه .... هیراد توی کت شلواری که واسش خریده بودم یه تیکه ماه شده بود ,توی چشم من جذابترین مرد روی زمین... همین که دم در آرایشگاه دیدمش همه ی تلخی ها از دلم رفت ,همه ی خاطرات بدم تموم شد ,بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید... .

 

توی مراسم عقدم خیلی خوش گذشت ,رقصیدیم و خوش گذروندیم,امیدوارم واسه همه دختر و پسرا پیش بیاد, خاله ها و دختر خاله هام خیلی مجلس گرم گرفتن و یکی از بهترین شب های زندگیم شد... عاقد که خطبه رو خوند ,پدرشوهرم ,ست گوشواره گرنبندی که خریده بودیم بهم کادو داد,,,هیراد توی طلافروشی گوشواره رو هم خریده بود و من متوجه نشده بودم:) 

پدرشوهر و مادرشوهرم خیلی خیلی دوست میدارم امیدوارم همیشه و همیشه سالم و سلامت باشن. 

 

بزودی این پستم رمزی میشه,

 

  • صبا صبوحی

نظرات (۱)

  • فرشته ی روی زمین
  • مبارکههههه *_*

    خوشبخت بشید ^__^

    پاسخ:
    مرسی :)))))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">