خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

دوست و دوستی

يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۶:۲۴ ب.ظ

خوب امروز با ف دوست شدم که از دخترای خوابگاهی بود و بهم پیشنهاد داد برم خوابگاهشون را ببینم ,توی مسیر مدام بهش میگفتم دلم میخواست خوابگاهی بودم و میرفتم یک شهر دیگه و کلی خوش میگذروندم اما وقتی به خوابگاهشون رسیدم نظرم کاملا عوض شد ....یک اتاق کوچیک برای ۴ نفر ,که یخچالشون ,رختکن لباسیشون ظرفاشون تخت خوابشون همه یکجا بود بدتر از ان کف اتاق بود که چقدر کثیف بود و حتی تختاشون که تمییز نکرده بودن و پتو هاشون گلوله گوشه تخت افتاده بود دلم میخواست هر چه زودتر از ان محیط فرار کنم وگرنه باید انجا را تمییز میکردم ,تصمیم گرفتم برم قربون صدقه اتاق خوشگل خودم برم که فقط واسه خودمه و تمیزه,دیگه به دوستم چیزی نگفتم که نسبت به اتاقش سرد نشه ولی ته دلم یجوری بود به یکی دیگه از دوستام گفتم چرا اتاق تمییز نمیکنن ?گفت همه که مثل تو نیستن خیلیا حوصله تمییز کردن ندارن,بعد از دیدن منظره بد خوابگاه گرسنگی باعث شد بریم ناهار بخوریم ,رفتیم سلف من قیمه بادمجان گرفتم ۵۵۰۰ ,با یدونه دوغ ۱۵۰۰,کارتمو که کشید دیدم فقط ۱۷۰۰ ته کارتم مونده:(((( وقتی موجودی ته کارتمو دیدم وا رفتم فکرم مشغول شد که این ماه چیکار کردم چقدر ولخرجی کردم و حسابی پوکر فیس شدم...تصمیم گرفتم از ماه بعد هر چی میخرم بنویسم شاید آدم بشم!


خوب داشتم میگفتم رفتیم سلف و غذا را گرفتیم اولین قاشق که خوردم حالم بد شد ,برنجشو دوست نداشتم بو میداد مزه بدی داشت ,چند تا قاشق خوردم ولی غیر قابل تحمل شد برام ولی دوستام و دوست جدیدم بودن که شروع کردیم به حرف زدن ۴ نفر بودیم یکی از بچه ها به اسم مانا میگفت یکی از افتخاراتش این است که تابحال خاستگار نداشته :(...من تو دلم گفتم من اگر خاستگار نداشتم قطعا افسرده و معتاد میشدم:((((..بحث از ازدواج رسید به فحش دادن ,یک انگشتر حلقه مانند کرده بود انگشت وسط دست چپش و میگفت هر وقت بخواد فحش بده انگشت وسطشو نشود میده که معنای همون کار زشت میده و میگه انگشترمو ببینین!!!!!!!!! بهش گفتم خدایاااا توبه و ف هم گفت چه کار بدی و همه خندیدیم ...توی حرفاش از ترنس ها و فرقه های دیگشون پشتیبانی میکرد و اسم خارجی همشون بلد بود میگفت نظرت چیه :گفتم فقط ان ها  به من نزدیک نشن منم بهشون نزدیک نمیشم ,که گفت چقدر فکرت بسته است ! میدونم بسته است ولی راضیم از تفکرم ,اخر هم گفت انگشتر به انگشت وسط دست چپ یعنی همجنسگرا بودن ولی گفت همینجوری میپوشه!!!

وقتی داشتیم در مورد اندام حرف میزدیم گفت اصلا دلش نمیخواد سینه داشته باشه و مدام کش میبنده که دیده نشن! و چند تا از عکساشو با تیپ پسرونه بهمون نشون داد .

اخر هم به ف گفت لبات سگ داره!!!!!!وقتی این حرف زد یجوری شدم و شک کردم بهش که نکنه واقعا همجنسگراست !...اخه هیچ وقت نشده لب هیچ دختری برای من جذاب باشه,یا دلم نخواد سینه داشته باشم ,یا از همجنسگرا ها تعریف کنم ,یا از خاستگار نداشتن ذوق کنم!و ...خوب دیگه حرفای خاله زنکی بسه:)))))

...کلا روز خوبی بود اخر بار که میخواستیم جدا بشیم ف امد و گفت خیلی ازم خوشش امده و شمارمو گرفت منم از ف خوشم امده بود ,تصمیمم در مورد چادر پوشیدن بهش گفتم ,گفتم هنوز به باورش نرسیدم ولی چادر دوست دارم که گفت هر وقت خواستی بخری بیا باهم بریم ...ولی فکر نمیکنم به باورش برسم اخه چند ساله منتظرم باوره بیاد ولی نمیاد!!!!

این بود انشای من!

  • صبا صبوحی

نظرات (۳)

:)
روز جالبی بود برات موفق باشی
پاسخ:
مرسی:)
چه دوستتون مشکوک بود :/ من واقعا در مواجهه با این مدل آدما عصبی میشم.
پاسخ:
اره:/
من مونده بودم چی بگم ترجیح دادم باهاش بحث نکنم.
ترنس بودن که چیز بدی نیست یه بیماری محسوب میشه
درمانشم عمل تغییر جنسیته و کاملا قانونیه
اما موضوع اینه تو کشورمون خیلیا فاز ترنس بودن، همجنسگرا بودن رو میگیرن :/
البته به ما ربط نداره اما تظاهر به چیزی که نباشیم جالب نیس
پاسخ:
ازشون میترسم 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">