خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

می نویسم تا فراموش نکنم خودم را!

خاطرات صبا

در این جهان پهناور خیییلی کوچکم ,اما هستم


وارد مرحله جدیدی از زندگیم شده ام به نام جوانی ,

مینویسم تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آرزوهایم را عملی سازم ,

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

شب کذایی

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۴ ب.ظ

امشب که به ترس ناشی از غرق شدنم فکر میکردم یاد ان شب کذایی افتادم ,همان شبی که یک مرد عرب عراق مزاحمم شد.


شهر بازی بودیم ,شهر بازی مشهد حدود ساعت ۱۰ شب...همه رفتن  سورتمه سوار بشن من نرفتم و منتظر شدم که بازیشون تمام بشه اما خیلی طول کشید منم تصمیم گرفتم برم بقیه بازی هارا ببینم ...


لباسش قرمز بود با پوست تیره ,ابرو هاشو برداشته بود ,قدش از من بلندتر بود هیکلش خیلی زشت بود بخصوص با لباس تنگ قرمزش .


پشت سرم میومد با فاصله کم هر جایی توقف میکردم کنارم می ایستاد و من سنگینی نگاهشو حس میکردم ,حضورش اذیتم میکرد, معذب بودم ,قبل از جداشدنم از بقیه جمع هم متوجه شده بودم که نگاهم میکنه اما حس میکردم توهم زدم ,

داشتم میگفتم هر جا میرفتم میومد دنبالم با فاصله خیلی کم کنارم می ایستاد و صدام میزد:لیدی!لیدی!

 کنار ترامپولین بچه ها  برای تماشا کردن,ایستادم که صدایی امد صدای خیلی خفه ای ,میگفت لیدی???? محل ندادم اما چند بار تکرار کرد که حس کردم صدا واضح شد,سریع برگشتم پشت سرم نگاه کردم نیم متریم ایستاده بود ... ترسیدم و چسبیدم به تور پشت سرم ,لبخند زشتی زد و باز گفت ساچِ بیوتیفول لیدی !مغزم فرمان داد که فرار کنم پس فرار کردم دویدم ان سمت ترامپولین که مادرهای بچه های داخل ترامپولین ایستاده بودن  ,به یکی از زن های اونجا جریان را گفتم ,گفت برو به پلیس بگو ... رفتم سمت جایگاه پلیس ,باز دنبالم میومد هوا خفه بود, نفس کشیدن برام مشکل بود ,دلم میخواست شرشو کم کنه از سرم . 


کنار پلیس که رسیدممرد  عرب قرمز پوش گورشو گم کرد منم بیخیال گفتن به پلیس شدم ,و رفتم سمت سورتمه که دیدم همه بازیشون تموم شده و دنبال من میگشتن ,

بعداز سورتمه پسرامون رفتن و من و دختر فامیلمون رفتیم اسکیت سوار بشیم ولی هنوز استرس داشتم  صف اسکیت حدود ۱۰۰ نفری جلوی ما بودن که یکدفعه دیدمش از دور نگاهم میکنه به شانس گندم لعنت فرستادم و خودمو مشغول حرف زدن با دختر فامیلمون کردم ,صف ۱۰۰ نفری تموم شد و نوبت ما شد  برای اسکیت ,اما نمیتونستم فشار استرسِ وجودِ مردِعرب را کنار هیجان ارتفاع اسکیت تحمل کنم که به دختر فامیلمون  گفتم تنها بره و من همونجا ایستادم تا عرب قرمز پوش بره اما نرفت و باز امد کنارم ومدام میگفت لیدی لیدی لیدی... رفتم سمت یک خانواده و تااخرش کنار ان خانواده ایستادم و عرب عراقی هم خسته شد و رفت.


میدونی من توی شهربازی مشهد احساس امنیت نداشتم بخاطر وجود عرب هایی که ازشون متنفرم ,مردای هیکلی چاق که از چشاشون شهوت میباره چه توی شهر بازی چه توی حرم امام رضا ,نگاهشون اذیتم میکرد.

دلم بدرد میومد پسرای ایرانی میدیدم که ابروهاشون برداشتن ,

ما تابستون مشهد بودیم و امسال وجود اعراب فاجعه بود ,پیدا کردن مسافر ایرانی بین اون همه عرب کار مشکلی بود ,کاش راهشون نمیدادن .


اون شب کذایی و خاطره اش تا اخر سفر به کسی نگفتم اما فردای شبی که رسیدیم خونه رفتم به بابام گفتم ,مثل همه پدرا ناراحت شد و گفت چرا کتکش نزدی?چرا زنگ نزدی من بیام?چرا به برادرت نگفتی?چرا به پلیس نگفتی?اگر زنگ میزدی میومدم و با کمربندم کتکش میزدم !چرا اخه دخترم?و همینطور چراهایی که ازم میپرسید و من بهش لبخند زدم و گفتم حالا که اتفاقی نیفتاده.

اما من ترسیده بودم و مثل امروز که نزدیک بود غرق بشم هیچ کاری نکردم.





  • صبا صبوحی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">